تبليغاتX
ستاره شب

ستاره شب

آسمانی که امشب می بارد

I feel so unsure

As I take your hand and lead you to the dance floor.

As the music dies…

Something in your eyes,

Calls to mind a silver screen,

And all those said goodbyes.

I'm never gonna dance again,

Guilty feet have got no rhythm.

Though its easy to pretend,

I know
you”re not a fool.

I should have no better than to cheat a friend,

And waste the chance that Id been given.

So I'm never gonna dance again,

The way I danced with you.

****

Time can
never mend,

The careless whispers of a good friend.

To the heart and mind,

Ignorance is kind

There's no comfort in the truth,

Pain is all you'll find.

****

What am I without your love?

****

Tonight the
music seems so loud,

I wish that we could lose the crowd.

Maybe its better this way,

We'd hurt each other with the things we want to say.

We could have been so good together,

We could have lived this dance forever

But now, who's gonna dance with me?

Please stay.

****

…Now that you're gone

…Now that you're gone

…Now that you're gone

?Was what I did so wrong

?So wrong that you had to leave me alone

این متن آهنگ careless whisper با صدای George Michael است که تو ایران با نام آنشرلی معروف شده دانلود و ترجمه متن رو هم تو ادامه مطلب میزارم هر کی خواست میتونه از اونجا ترجمه و دانلودشو بگیره


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت19:38توسط هدویگ | |

سلام!!!! خوبین؟؟؟

امروز یه خبر فوق العاده خوبی رو شنیدم!!!! انقدر خوش حال شدم که ...

بلاخره بعد از یک سال تموم شد... وای خدایا شکرت!!!!!!!!!!!!

راستی.....!!! 5 روز دیگه (26 مهر) تولد وبلاگه!!!!!!

یادش بخیر !!! 2 ساله پیش بود که با طاهره این وبو زدیم ولی ... چقدر زود گذشت!!!


معلم پاي تخته داد مي زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي ‌آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
 از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
 سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
 يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
 يك با يك برابر نيست.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت11:15توسط رون ويزلي | |

جلسه ی محاکمه ی  عشق بودو قاضی عقل

وعشق حاکمه شده بود به دورترین نقطه ی مغز یعنی فراموشی....

قلب تقاضای عفو داشت.ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند.

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق:

اهای چشم مگر تو نبودی که هرروز ارزوی دیدنش را داشتی؟

ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودی؟؟؟

وشما پاها که همیشه اماده ی رفتن به پویش بودید......حالا چرا اینگونه با او مخالفید؟

همه ی اعضا رو برگرداندند.و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند....

و فقط قلب و عشق و عقل ماندند.

عقل گفت:دیدی قلب که همه از عشق بیزارند؟ولی من متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا

ازرده.از او حمایت می کنی؟؟

قلب نالیدو گفت:من بدون عشق دیگر نخواهم بود.تنها تکه گوشتی هستم.که هرثانیه کار ثانیه ی قبل را

تکرار می کند.وفقط با عشق من یک قلب واقعی خواهم بود....

پس همیشه از او حمایت میکنم.حتی اگر نابود شوم...

سلاممممممم

هدویگ و وصال عزیز ببخشید واسه این تاخیر طولانیم!!!

شاید دیگه کمتر سر بزنم...

راستییییییییییییییییییی!!!

نماز روزه هاتون قبول!!!

سر سفره ی افطار خیلییی خیلییی خیییییللییییییی ... برام دعا کنین!!!

ماه رمضون واسه من یه تجدید خاطره است!!!

ماه رمضون فکر کنم سه سال پیش بود... اولین بار که با دوستان هری پاتر2000 آشنا شدم!!! اولین کسی هم که آشنا شدم چو بود که ....

آخییی یادش به خیر !!!!

خب دیگه فعلا خداحافظ

نظر یادتون نره...!!

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت15:29توسط رون ويزلي | |

من که نمی دانم

شاید تو بدانی

اما فقط شاید!!

شاید بدانی از کجا شروع شد

شاید بدانی از کجا عاشق شدم

عاشق چشمانت

چشمان براق خیره کننده ات

عاشق دستانت

دستان لطیف امید دهنده ات

عاشق صدایت

صدای زیبای آرام کننده ات

شاید تو بدانی

اما فقط شاید!!!

از چه وقت اینگونه

لحظه های بی تو بودنم

مرگ آور است برای قلبم

و زهرآگین برای روحم

شاید تو بدانی

اما فقط شاید!!!

چرا هیچ کلمه ای توان ندارد

توان از تو گفتن

کلمات را از چه زبانی گرد آورم

که از تو بگویم

شاید تو بدانی

اما فقط شاید!!!

که می خواهم برای تو

بهترین بهترین ها را بنویسم

اما هنگام نوشتن

کلمات همانند غزال های تیز پا می گریزند

حرکت قلم کندتر از کندترین لاکپشت ها می شود

دستهایم مثل شاخه های یخ زده می شوند

و می شوند تمام چیزهایی که نباید بشوند

اما باز هم تلاش میکنم

نشوند آنهایی که دارند می شوند

تا شود که برایت بنویسم

شاید تو بدانی

اما فقط شاید!!!

که از تو نوشتن چقدر دشوار است

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت12:31توسط هدویگ | |

سلام به همگی چطورین؟ حالو احوالتون چطوره؟ امیدوارم که خوب، سالم و سر حال باشید. به به چه سعادتی نصیبمون شده میبینم که باز سرو کله غریبه آشنا پیدا شده چطورین شما؟ خوب هستین؟  چی شده یادی از ما کردین؟؟؟؟

امروز یه شعر خوشمل دارم میذارم براتون حتما بخونید  راستی روز پدر و ولادت امام علی(ع) رو هم به همه ایرانیان تبریک میگم.

One last goodbye

How I needed you

How I grieve now you're gone
In my dreams I see you
I awake so alone

I know you didn't want to leave
Your heart yearned to stay
But the strength I always loved in you
Finally gave way

Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never, never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
And my being

In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real

I still feel the pain
I still feel your love
I still feel the pain
I still feel your love

And somehow I knew you could never, never stay
And somehow I knew you would leave me
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
Oh I wish, I wish you could have stayed
x7w3yljkcramwcoy7eh3.jpg            

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت12:59توسط هدویگ | |

تا حالا فکر کردید اگه زمان شاعرای قدیمی تلفن و پیغام گیر وجود داشت شاعرا واسه پیغام گیرشون چه متنی رو میذاشتن؟

پیغام گیر حافظ : رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور! / تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور! /بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام / زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور .

پیغام گیر سعدی: از آوای دل انگیز تو مستم نباشم خانه و شرمنده هستم به پیغام تو خواهم گفت پاسخ فلک را گر فرصتی دادی به دستم .

پیغام گیر فردوسی : نمی باشم امروز اندر سرای که رسم ادب را بیارم به جای به پیغامت ای دوست گویم جواب چو فردا بر آید بلند آفتاب .

پیغام گیر خیام: این چرخ فلک عمر مرا داد به باد ممنون توام که کرده ای از من یاد رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد.

پیغام گیر منوچهری : از شرم به رنگ باده باشد رویم در خانه نباشم که سلامی گویم بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت زان پیش که همچو برف گردد رویم .

پیغام گیر مولانا : بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم! شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم! برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

پیغام گیر بابا طاهر: تلیفون کرده ای جانم فدایت ! الهی مو به قوربون صدایت! چو از صحرا بیایم نازنینم فرستم پاسخی از دل برایت 

پیغام گیر نیما : چون صداهایی که می آید شباهنگام از جنگل از شغالی دور گر شنیدی بوق بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم در فضایی عاری از تزویر ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

پیغام گیر شاملو : بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت سنگواره ای از دستان آدمیت آتشی و چرخی که آفرید تا کلید واژه ای از دور شنوا در آن با من سخن بگو که با همان جوابی گویم تآنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه : ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

پیغام گیر فروغ : نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم...می آیم و آستانه پر از عشق می شود و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند ...سلامی دوباره خواهم داد.

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت11:9توسط هدویگ | |

سلام دوستان خوبین؟ خوشین؟ امروز نه میخوام شعر عاشقانه بذارم نه مطلب طنز. حالا که همه تب انتخابات ریاست جمهوری رو دارن خوب چرا ما یه ذره در این رابطه بحث نکنیم؟ شاید بگین بابا هدویگ به تو چه تو که هنوز به سن رای نرسیدی ولی من به عنوان یه ایرانی وظیفه خودم میدونم که در این رابطه یه بحثی بکنم چون تو برخی از وبلاگا یه مطالبی رو خوندم که واقعا خونم به جوش اومده. لطفا بعد از خوندن این مطلب دهنتونو باز نکنیدو من بدبختو فحش یا متلک بارون کنین چون این مطلبی که الان گذاشتم واقعا حرف حقه و اصلا هم قصد توهین به کسی رو ندارم پس خواهشا ادب رو رعایت کنید.

بعد از مناظره دکتر احمدی‌نژاد با مهندس میرحسین موسوی، سایت های حامی موسوی، ضعف وی را در مقابل پاسخگویی به اتهاماتی که پیش از این متوجه دولت کرده بود، "وقار" و "متانت" نامیدند و در عوض سؤالات بی پاسخ احمدی‌نژاد را نشان از بی ادبی و بی اخلاقی او قلمداد کردند. در این زمینه نکاتی به نظر رسیده که عرض می شود:

آقای میرحسین موسوی 4 ماه است در هرجا سخنرانی می کند، اتهامات بی‌شماری را به دولت وارد می‌کند و نسبت های ناروایی به رئیس جمهور می دهد. اولاً سؤال اینجاست که اگر ایشان معتقدند باید کسانی که به آنها اتهام وارد می شود در جلسه حاضر باشند(چنانچه چند بار در مناظره گفتند)، آیا در سخنرانی های و همایشها و برنامه های رادیویی و تلویزیونی ایشان، رئیس جمهور یا نماینده ای از دولت حاضر است؟ مثلا آنجا که گفتند " 300 میلیارد پول نفت کجا رفته" یا آنجا که اعلام کردند " یک میلیاردی که در دولت گم شده را باید در ستادهای احمدی‌نژاد پیدا کرد"، رئیس جمهور یا نماینده ای از دولت حضور داشتند؟

ثانیاً چطور است که در این همایش ها، وارد کردن اتهامات در غیاب رئیس جمهور، "شجاعت" و "جسارت" و "حرف دل مردم را زدن است"، اما در مناظره رو در رو، سکوت کردن ایشان و ناتوانی از پاسخ گویی به اتهاماتی که قبلا زده اند، می شود "متانت" و "وقار" !؟ گذشته از این، اگر ایشان همه جا داد تظلم می دهد و به قول خودش برای گرفتن حق مردم به میدان آمده، پس در مقابل کسی که معتقد است این حق را ضایع کرده، چه جای سکوت و متانت ورزی است!؟

در 40 دقیقه ای که آقای موسوی فرصت صحبت کردن داشت، چند بار توهین های مستقیمی به رئیس جمهور کرد. دوران ریاست ایشان را با دوران استبداد صغیر مقایسه کرد، ایشان را به رضاخان تشبیه کرد، سیاستهای عهد قجری را به دولت نسبت داد و روش ایشان را دیکتاتوری نامید. در مقابل، احمدی‌نژاد 3 بار در شروع صحبتهایش گفت "آقای موسوی من شما را دوست دارم". حالا این اظهار علاقه، شد "بی ادبی" ؟ و توهین های آقای موسوی "متانت"؟

آقای موسوی بارها اعلام کردند که معتقد به گردش آزاد اطلاعات هستند و دانستن حقایق را حق مردم می‌دانند و با همین توجیه تا الآن به جای ارائه برنامه فقط به اتهام و تخریب دولت پرداخته اند. ولی وقتی با اعلام اسامی مفسدین اقتصادی، جاعلان مدارک تحصیلی و تناقض گویی های خود مواجه می شوند، این ارائه اطلاعات به مردم را "بی ادبی" می نامند.

بارها و بارها روزنامه های دوم خردادی و حامیان آقای موسوی، اعلام کردند اگر مفسدین اقتصادی وجود دارد، چرا اسامی آنها را اعلام نمی کنید. آقای موسوی هم وجود مافیاهای نفتی را غیرواقعی و خیالی نامید. اما حالا که اجابت درخواست خود ایشان، یعنی اعلام مفاسد اقتصادی، چیزی جز روسیاهی برایشان باقی نگذاشته، کار رئیس جمهور شده "بی ادبی".

در همین برنامه مناظره، آقای موسوی اتهاماتی را به محصولی، کردان و مسئولین سایت رجانیوز، وارد کرد. اما اسم بردن از فرزندان آقای هاشمی و ناطق نوری را به دلیل اینکه در جلسه حاضر نیستند، کار ناپسندی دانست. سؤال اینجاست که آیا محصولی، کردان و مسئولین رجانیوز، در جلسه حاضر بودند؟ یا اینکه اصولاً ایشان آبروی فرزندان آقای هاشمی و ناطق را مهمتر از دیگران می دانند!؟

آقای موسوی در مناظره از آقایان هاشمی و خاتمی اعلام برائت کرد. البته اگر در گفته خود صادق باشد و بعد از این واقعاً آقای هاشمی و خاتمی به ایشان "ربطی نداشته باشند"، ما این را به فال نیک می گیریم. ولی برایمان سؤال است که چرا در همایشی که به اسم ایشان برگزار می شود و خود ایشان در آن حاضر نیستند، آقای خاتمی و دختر آقای هاشمی را به جای خودشان برای سخنرانی می فرستند؟

ایشان گفتند هرکس می تواند از من حمایت کند و هر ایرانی یک ستاد. سؤال اینجاست که چرا همه غارتگران بیت المال از ایشان حمایت می کنند؟ چرا از احمدی‌نژاد حمایت نمی کنند؟ چرا بهاییان، صهیونیست ها، منتظری ها و طراحان براندازی جمهوری اسلامی، همه از موسوی حمایت می‌کنند؟ اینکه دیگر به خود آقای موسوی مربوط می شود!

به قول طرفداران آقای احمدی نژاد ما بی ادب باشیم یا هرچیز دیگری که شما بگویید، همین که اولاً دل مستضعفان و محرومان، این ولی نعمتان انقلاب خمینی را شاد کنیم و ثانیاً به تکلیف الهی خود عمل کنیم، برایمان کافی است. ما نه دین و مقدسات را برای رسیدن به کرسی قدرت هزینه می کنیم، نه از کیسه سیادت برای خریدن رأی مردم، خرج می کنیم. ولی یک چیز را حضرت علی(ع) خوب به ما آموخت، اینکه با چپاول‌گران و غارت‌گران بیت المال، هیچ جای مدارا و مماشات و عزت و احترام نیست. بهترین نمونه تاریخی آن هم زمانی است که به ایشان خبر می دهند یکی از مامورین بازار اهواز به نام "ابن هرمه" خیانتی در مال مسلمین کرده. ایشان سریعا نامه ای به کارگزار خود در اهواز می نویسند و به او می فرمایند:

«هنگامي كه نامه مرا خواندي، ابن هرمه را... برکنار کرده و به مردم معرفي كن!‌ به زندانش افكن! آبرويش را بريز! به همه بخشهاي تابع اهواز بنويس كه من چنين عقوبتي براي او معين كرده‌ام. مبادا در مجازات او غفلت يا كوتاهي كني كه نزد خدا خوار مي‌شوي و من به زشت ترين صورت ممكن، تو را از كار بركنار مي كنم و خدا آن روز را نياورد.

شب‌ها، زندانيان را براي هواخوري به فضاي باز بياور جز ابن هرمه... چون روز جمعه رسید، او را از زندان درآور و 35 تازیانه بزن و در بازار بگردان و دوباره خوار وسرافکنده و بی آبرو به زندان بازگردان...مگذار ملاقاتی داشته باشد تا مبادا راه پاسخگویی را به او یاد دهند و به آزاد شدن از زندان امیدوارش سازند...در ضمن حقوق ابن هرمه خائن را نیز قطع کن.»

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت10:13توسط هدویگ | |

اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه

توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره

اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم

مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم

خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی

وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی

من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی

مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی

من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم

تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم

من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم

با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم

می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم

حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم

شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم

بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم

                                                      

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت20:25توسط هدویگ | |

یه سلام داغ به همه دوستان عزیز  ااااااااا نزنید بابا معذرت شرمنده بخاطر این مدتی که نبودم و نتونستم وبلاگو آپ کنم. بابا مگه این درسو مشقا میذارن ما بیایم ۲ مین آن شیم یه آپی بکنیم  باور نمیکنید انقدر سرم شلوغ بوده که چند روزه مشکل کم خوابی هم پیدا کردم  امیدوارم منو به بزرگواری خودتون ببخشید

خوب بگذریم اگه بخوام از مشکلات و بدبختیام بگم یه کتاب رمان قطور میشه  خوب میخوام به نصیحت آقا وصال گوش بدم و این وبلاگو از حالت غمناکش بیرون بیارم. به همین دلیل امروز یه آپ طنز میکنم که بخونید و حالشو ببرید. ( البته این آپم مخصوص آقا وصاله  )

یادداشت های روزانه عزرائیل (قابل توجه بعضیا  )

شنبه: امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصیم ولی مگه این مردم میذارن؟!

یکشنبه: امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدوم از کارهای اداریم نرسیدم. ۸۷۵۳ تصادفی، ۶۸۹۳ اعدامی، ۹۸۷۲ تزریقی، ۴۴۵۹۶ ایدزی و یک نفر بالای ۱۴۵ سال سن رو واسه خاطر یه آدم وقت نشناس از دست دادم ... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد !!!

دوشنبه: رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مرضا. دور تختش انقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتن تند تند یادداشت برمیداشتن.هرجور بود راهو باز کردمو رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش  اگه دیرتر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!  از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه.

سه شنبه: مادره با دو تا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم، اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه. دست اون یکی رو هم گرفتم، اما دیدم مادره داره یه جوری نیگام میکنه. اومدم دست خودشم بگیرم، اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی داره با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت. به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدنو برای تشکر دارن برام دست تکون میدن. منم براشون دست تکون دادمو برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم. اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی مست بود فک کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!

چهارشنبه: خیلی عجله داشتم، اما وایسادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بد بد میده. اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم: اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارامو ول کردم دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!

پنج شنبه: اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودن که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایساده تا از منظره پایین عکس بگیره. راستش ترسیدم بیفته. با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسایی نباشه. با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پایین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود.

جمعه: بابا ولم کنید جمعه که تعطیله !!!!!!

خوب دیگه تموم شد امیوارم خوشتون اومده باشه  فعلا با اجازه همگی نظر یادتون نره

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت12:5توسط هدویگ | |

با سلام.

امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت و در پناه حق باشین.

از اونجایی که ممکنه نتونم لحظه تحویل سال آپ کنم از همینجا سال نو رو پیشاپیش به همگی تبریک می گم و با آرزوي

12 ماه شادي،

52 هفته پيروزي،

365 روز سلامتي،

8760 ساعت عشق،

525600 دقيقه برکت،

3153000 ثانيه دوستي.

 

برای همتون به پیشواز بهار میرویم. برای همتون سال پر برکت و با عزتی آرزو میکنم. هم برا خودتون هم برا خانواده هاتون. امیروارم ما رو لحظه تحویل سال و خواندن قرآن و دعای عید فراموش نکنین.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت14:55توسط وصال عزرائيل | |